روزهای فراموش نشدنی
سلام خاله...من بازم اومدم واست پست بذارم...خوبی خالههههههه؟؟ ![]()
اومدم تاریخ شبایی که بابایی اومد خواستگاری مامانی رو ثبت کنم...
اون شبا هیچوقت فراموش نمیشن![]()
اگه بدونی چقد خوش گذشت....بیا باهم خاطره ها رو بخونیم:
شب اولی که خانواده ی بابایی اومدن خونه ی ما(1393/7/24) ،من بودم و مامانی وباباییت ،دو تا مامان بزرگ جون و دوتا بابا بزرگ جون،عمو حسن و عمه فاطمه
خاله نسرین نبود مشهد بود دیگه...جاش خالی
من فرداش آزمون قلم چی داشتم...دینی نخونده بودم واییییییییییی ![]()
اونشب همه ی کارا برعهده ی این خاله ی بدبختت بود ....تمام پذیرایی ها و ...
آخه ای خدای بزرگ من مگه تو مراسم خواستگاری خواهر خانوم باید پذیرایی کنه اخه؟؟ 
مگه کارا و پذیراییا رو نباید عروس انجام بده![]()
آخه مگه من چه گناهی به درگاه تو کردم؟؟
از ی طرف استرس امتحان فردا ...از ی طرفم پذیرایی...
اما استرس داشتن تو اون حال و هوا واسه من شیرین بود میدونی چرا؟؟چون میدونستم میخواییم داماد دار بشیم
خلاصه اونشب خیلی خوش گذشت...خیلی...جای خاله نسرین خالی بود
خانواده ها آشنا شدنو......
مهمونی بعدی:
متاسفانه بابایی اینا برای دومین باری که میخواستن بیان ، مامان بزرگ باباییت فوت شد
خدا رحمتشون کنه...
مهمونی عقب افتاد تاااااا بعد از 40 ام مامان بزرگ....
1393/9/13 برای بار دوم خانواده ی باباییت(عمه فاطمه و خاله نسرین نبودن متاسفانه) اومدن خونمون که عروس و داماد باهم حرفاشونو بزنن
وقتی که اومدن،طبق معمول همچی ب خوبی پیش رفت....
بعد عروس و داماد رفتن تو اتاق که با هم حرفاشونو بزنن...
انگار که خیلیییییییی حرف داشتن....حالا ما چند تا هر چی صبر میکنیــــــــــــــــــــــــم میبینیم ن بابا خبری از تموم شدن حرفای مامان وبابایی نیست
1ساعت و 40 دقیقه با هم حرف زدن
خلاصهههههههه اون شب کلی خوش گذروندیم ولی بازم طبق معمول جای خاله نسرین خالی بود
مهمونی بعدی:
1393/9/23 خانواده ی بابایی اومدن واسه تعیین مهریه.....
طبق معمول خاله نسرین نبود....بقیه همه بودن....
پذیرایی هم بر عهده ی خاله خانومت بود اما ایندفه عروس چایی آورد
انگار که عروس و داماد ازهم خوششون اومده بود و همچی حل شده بود همینطوری یهویییییی

باباییت کلی واسمون حرف زد...حرفای قشنگ قشنگ....تو اون جمع عروس و داماد صد تا دل و قلوه رد و بدل میکردن(البته تو ذهنشون) از چهرشون پیدا بود
خلاصه اونشبم خیلی خوب بود کلی خوش گذروندیم
اما جای خاله نسرین خالی بود
مهمونی بعدی :
تاریخ 1393/10/3 اولین باری بود که ما به خونه ی بابایی اینا رفتیم....
اونشب اولین باری بود که خاله نسرین هم بود و دامادمونو دید....
همه بودن شب خیلی عالی ای بود.....خیلی خوش گذشت خیلی....![]()
نظـــــــــــــتر فراموش نشه...
بابایی شما هم که میای وبلاگ پسری،نظرم بذار ممنون میشم


روزهای فراموش نشدنی 














